|
سـمفـوني قـورباغـهها( از خرمآباد) |
|
نوشتهي كرم رضا دريكوندي(تاجمهر)
باور كنيد خودم هم نميدانم چرا اين كار را كردم. يعني راستاش را بخاهيد فكر نميكردم پري جدي جدي بخاهد تنها بماند اينجا. گفتم حالا يك چيزي گفته، وقتي ببيند تصميم رفتنام جدي است بار و بنهاش را جمع ميكند و باهام راه ميافتد برميگرديم خانه. هر چقدر دستدست كردم پري از حرفاش برنگشت هيچ، حرفي زد كه كفرم را درآورد.گفت: (حالا كي برميگردي ؟)كاردم ميزدي خونام درنميآمد، براي همين سعي كردم چيزي نگويم. خُب هر كسي ديگر هم جاي من بود عصباني ميشد. قرار بود يك هفته بمانيم، اما وقتي ديدم دارد بِهِش خوش ميگذرد و دل نميكَنَد، دلام نيامد بزنم توي ذوقاش، گفتم چند روز ديگر هم ميمانيم. اما خُب ديگر نميشد زندگيمان را تعطيل كنيم بمانيم توي اين خراب شده. ارسال یادداشت (1یادداشت) |